تبليغاتX
روز را خورشید می سازد

روز را خورشید می سازد

روزگار را ما...

سلام به دوستای عزیز

این تابستون برای من خیلی زود گذشت.برای شما چطور؟؟؟

به قول بزرگتر ها((( چه تابستون پر برکتی بود)))

ما که همش خانه فامیلا بودیم(البته خانواده ی مادرم)

شما چقدر از تابستون را با خانواده هاتون گزروندین؟ می دونی چیه ناراحتم تابستون داره تموم می شه... کی حال درس داره؟؟؟

فکر نکنی تنبلم...مثل همه تابستون و گردش هایش را دوست دارم.مثل خود توووووووووووووووووووووو.

موضوع متن امروز من خانواده است...

من که از وقتی مادرم گواهی نامه گرفته( فکر نکنی قبلا نداشت.داشت ولی اشکالی توش به وجود آمده بود)خلاصه داشتم می گفتم از اون وقت همش با هم می ریم بیرون.زنانه بیرون رفتن هم واسه خودش لذتی داره.مخصوصا الان هم که خاله هام از خارج اومدن و بالاخره دوست دارن با هم زنانه بریم بیرون.دیگه پدرم و داداشم را می زاریم خونه می ریم صفا........................

کلا می خواستم بگم اگه به هر دلایلی نمی تونین با دوستاتون برین گردش خانواده ها هم هستن که می تونید با هاشون برین.درسته یک کمی سن و سالی ازشون گذشته(البته ببخشیداااااا)ولی دلشون جوووووووون.مطما باشید از این که ببینند شما دوست دارین وقتتان را با آن ها سپری کنید خیلی خوشحال می شن.

پس بدو دست مامان یا بابات را بگیر و برین خریددددددد بابا مغازه ها حراجی کرده هااااااااااااا

 همین ماه مبارک رمضان که آدم دور هم جمع می شن باعث می شه بیشتر قدر همدیگه را بدونند...

 

پس بیراه هم نمی گن که رمضان ماه پر برکتی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه ای برای آفریدگان خود قرار داده تا با طاعتش برای خشنودی او از یکدیگر پیشی گیرند .  امام حسن (ع )

 

 

>>>>>ما را هم از دعای خیرتان فراموش نکنید<<<<<<

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط فاطمه |

در آغاز آفرینش یک روز حقیقت و دروغ رفتند کنار رودخانه دروغ گفت بیا شنا بکنیم و حقیقت ساده دل قبول کرد.اما تا لخت شد و در آب رفت دروغ لباس او را دزدید و رفت از آن به بعد حقیقت بیچاره عریان ماند و مردم دروغ را با لباس حقیقت دیدند.

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:33 بعد از ظهر توسط فاطمه |

امشب شب تولدم است....

نمی خوای تبریک بگی؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

خیلی وقت بود که به وبلاگ سر نزده بودم . دیگه تابستون و مهمونی و تفریح و...

امشب دلم گرفته.خیلی سخت بفهمی که دوستات هم بهت دروغ می گن.ناراحت نشو با تو نبودم

شاید تا حالا تجربه نکردی.اما ملاکت برای انتخاب دوست خوب صداقت و راست گوییش باشه چون آن وقت از هر نظر می تونی روش حساب کنی.

می گی نه؟؟

امتحان کن...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط فاطمه |

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط فاطمه |

امتحانات شروع شده و همه مشغول درس خواندن هستند.....

من هم امتحان زبان فارسی را دادم و پس فردا امتحان زبان دارم و چون زبان بلدم چیزی نمی خوانم.

دلم شور می زند چون ریاضی و فیزیک بلد نیستم و می ترسم امسال معدلم کم شود.

بچه ها دعا کنید امتحاناتم را خوب بدهم و بعد هم تابستون و.......

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سال نو بر همه مبارک باد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط فاطمه |

بهمنی ها بخوانند :

متولدین یازدهمین ماه سال اکثرا اشخاصی قانع و صبور و در زندگی های فردی و اجتماعی خود آرام هستند و چون به زندگی آرام عادت کرده اند از اقدام به هر (ریسک) و هر تغییر و تبدیل کلی در زندگی می هراسند و حاضر نیستند سیلی (نقد) را با حلوای (نسیه) عوض کنند. شما خیلی (دیر) با دیگران (جوش) می خورید ولی وقتی کسی توانست در حریم خلوت و قلب صاف شما راه پیدا کند دیگر نه او از شما دست برخواهد داشت و نه شما او را رها خواهید کرد گرچه (دست) جفاکار روزگار (پای) شما را شکسته است ولی خدا را شکر کنید که هم در این هوای (سرد) دلی (گرم) به شما داده است و هم دست و پاهای دیگری در خدمت شما هستند. چشم بره یکی از عزیزان خود هستید ولی عزیز شما موانعی بر سر راه دارد و لذا چشم  انتظاری شما و دیگر عزیزان شما تمام نخواهد شد فال حافظ این ماه شما می گوید (دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است-  گوبیا خوش، که هنوزش نفسی می آید) در این ماه متولدین «فروردین ماه» برای شما (آمد) دارند ولی با متولدین «بهمن ماه» کاری نداشته باشید.

 

من هم بهمنی هستم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام....

ببخشید خیلی وقت به وبلاگ سر نزدم. اینقدر مشغول بودم که وقت سر خاروندن هم نداشتم.مدرسه..درس...زندگی...

می دونی یک حس خوصی دارم..حس آزادی همراه با تیرگی زندگی

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر توسط فاطمه |

زندگانی به من ساده آموخت 

که راز دل را به هر دوستی نگویم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

نانوا هم جوش شیرین می زند بیچاره فرهاد....

باز هم خاطره ی این جمله در دلم شکوفا شد.

دیده اش تودار بود و لبخندش پنهان.زمانش کوتاه ولی عمقش پر معنی و من اکنون تنها و بی جواب مانده ام.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط فاطمه |

 

 

تو همون حس غریبی که همیشه با منی  

تـو بهونــه هر عاشق واسه زنده بودنی

تــو امیــد انتظـاری تـو دلای نــا امیــد

مثــل دیــدن ستــاره تــو شبــای نـا پدید

 

بـا توام بــا تو کـه گفتی تکیه گـاه عاشقـایی

می دونم یه دنیا نوری  ساده ای  بی انتهایی

مثل لالایی بــارون تــو کــویــر بـی صـدایی

تو خود عشقی میدونم  نـاجی فــاصـلـه هـایی

 

عمریــه دلم گـرفته گِـلـه دارم از جـدایـی

خدای همیشه حاضر تو کجایی  تو کجایی

تو کجایی.. تو کجایی...

 

 

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط فاطمه |

مراقب افکارت باش که گفتارت می شود.

 

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود.

 

مراقب رفتارت باش که عادت می شود.

 

مراقب عادتت باش که شخصیت می شود.

 

مراقب شخصیتت باش که سرنوشت می شود.

 

                                                                مولا علی (ع)

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

 

خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم....

 
این متن را دوستم برام خوند که خیلی زیباست گفتم به شما هم بگم...
 
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست من را می گیرند...

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط فاطمه |

دست ها بالا بود
هر کس سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط فاطمه |

سلام

چقدر تابستون زود گذشت مگه نه؟؟

باورم نمی شه پس فردا باید برم مدرسه....

دیگه از این به بعد وقتی می رم مهمونی به جای این که یک کیف شیک کوچیک بردارم باید یک کیف بزرگ با خودم ببرم تا کتاب درسی را که فرداش طبق معمول امتحان دارم را با خودم ببرم....

وای....نه.....

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط فاطمه |

تو لحظه هایی که خودتونو شدیدا به خدا نزدیک میدونید

                                 ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید!

 سلام

نماز روزه هاتون قبول

فکر کنم همگی سریال اغما را می بینید

خیلی قشنگ شده....فکر کنم الیاس روح است و این دکتر که همسرش را از دست داده خدا بهش قدرت داده تا بتونه روح ها را ببیند.

شما چی فکر می کنید؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط فاطمه |

بنده من : آن هنگام که تو به نماز می ایستی آنچنان غافلی که گویی صدها خدا داری و من آنچنان گوش فرا می دهم که گویی همین یک بنده را دارم . (حدیث قدسی)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط فاطمه |

داره میره....مجبور که بره...اما دلم براش تنگ می شه...نه....نباید دلم براش تنگ بشه...ما مال هم نیستیم....باید فراموشش کنم..بابا سخته بخدا....کمممممممممممممممممممممک

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط فاطمه |